
د: داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای
که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند.
. و: وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد
.س: سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی
. ت: تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم
.ت : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست
.د: دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام
ا: آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری.
.ر: راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد
م: مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی.


نظر کو؟

ای پرودگار عالم که عشقت ملکوتی ست ، برای عشق پدری همچون پدرم ، تو را شکر می کنم . با لطف و رحمت بی پایانت از آسمانها بر ما نظر بینداز و موهبت عشقت را به این پدر عزیز عنایت فرما و تا جهان باقی است همواره او را مطمئن ساز . درهر چه بر او رخ می نماید ، در کنارش باش ...
ای پرودگار عالم ، راهی را به من نشان ده تا وظایف او را سبک تر و روزش را روشن تر کنم . قلب مهربان و عزیز او را بصیرتی عنایت فرما تا بداند عشق او برایم ارزشمند تر از تمام دنیاست ...

ديگراندکي به خود نينديشيدم.که خود چه بوده ام و اينک چه هستم؟؟!!
چراکه در زندان انديشه ام تنها يک چيز بود؟؟که همان درهاي گناه را به رويم بست و ديگر گناه نکردم.مگر يک گناه ... که در دلم به تو گفتم دوستت دارم.!!!!!
تنها اين گناه من بود چرا که هر گاه از خواب بر خواستم ديگر راهي براي گناه نيافتم.
چراکه با گشودن چشمانم به سحر خود را غرق شده در تو ميديدم.....
يک روز به خود انديشيدم..که يکباره از پاي افتادم!!!!
هنگاميکه به هوش امدم خود را در اغوش هميشه گرم تو ديدم....
انگاه براي بار دوم با نگاه چشمان خورشيديه تو در زندگيم خنديدم!!!!
و اين بار با اميد با تو بودن به آرامي چشمان خفته ام را بستم!
چراکه ديگر ميدانستم تا هميشه آغوش تو براي من گشوده است
و تو با مني. ولي افسوس....................... نميدانم که تا سحر فردا ميمانيم؟؟/؟


