چشمهايت را در چشمهايم خيره کردي و آهسته گفتي
دوستت دارم
در آن هنگام که در دلم فرياد مي زدم من هم
دوستت دارم بيشتر از آن چه که
فکرش را مي کني
اشکهايم بي اختيار روانه گونه هايم شدند
سرم را آهسته بر روي شانه هايت گذاشتي
موهايم را نوازش کردي
لبانت را بر لبانم نزديک کردي
و بوسه گرمي از لبانم چيدي ، دستهاي سردم را در
دستهاي گرم و لطيفت فشار دادي
گفتم... مي داني مي خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و براي هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت
را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهي را
آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکي يکي و خيلي آهسته صورتمان را
نوازش مي داد
پرنده خوش آوازي بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهي کردي و من همان طور که در
چشمهايت خيره شده بودم
لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستاني چگونه در دل من
خود را گرم مي کنند
و
ماه نيمه در طراوت روحم نيمه ديگر خود را مي
جويد
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم مي خزد و در حرارت
خونم پناهي مي جويد
دوستــــت دارم



