تبليغاتX
عشق من و تو




انگیزه ی من

 

تنها انگیزه منی برای نوشتن...میدونم نوشته هامو دوست داری حتی بیشتر از اونی که فکر می کردم فقط تویی که قدر اونا رو میدونی و بهم نیرو میدی...به من گفتی که با آهنگ فریدون به یاد من میفتی...خواب منو میبینی...به خاطر همه چیز مچکرم...خدا جون قزبون تو...کاش فقط شرایط من اینجور نبود...اونوقت حتی دیگه نگران سایه خودم هم نبودم....این روزها واسه سایه خودم هم دلتنگ میشم...خیلی دوست دارم...دلم برات تنگ شده بود...تو چه فصلی هستی!همه رنگی زردی سرخی.بوی آتش میدی.من در آتش تو متولد شدم من در آتش تو جان گرفتم،دلتنگ شدم،دیوانه شدم،مردم و زنده شدم،امیدوار شدم،انتظار کشیدم،سکوت کردم،با خیالت زندگی کردم،ای کاش میدانستی که چقد دوستت دارم.تو فصل پاییز منی.ای کاش همیشه اینجا می ماندی.باید برایت بنویسم...همین روزها....همین ساعت ها...وتنها حرفهای ناگفته ام را به تو بگویم...تویی که نیستی...مینویسم...همه این بی نوشتن ها را....می نویسم همه درد ها را....می نویسم....برای تو...می نویسم تمام آن لحاتی که بی تو سر کردم...بی تو میرفتم...تنها و برای تو...می نویسم همان طور که بخواهی....همان طور که تو بخوانی...چون تو خود خواستی که حرفهایم را با تو قسمت کنم...می نویسم...از همه روزهای دلتنگی...از همه روزهای بی کسی....از همه روزهایی که حتی سلامی نبود....حتی احواپرسی مختصری...که من به همه اینها راضی بودم...می نویسم برایت...چه باشی...چه نباشی....چه بخوانی...چه نخوانی...من فقط می نویسم تمام سفید ها را سیاه می کنم...من شب هنگام زیر پتوی صورتی ام می خزم و چشم هایم را می بندم تا تورا پیدا کنم تو همین حوالی هستی چه فکرت ته خط باشد چه یک نقطه . تو همان رویای شبای منی 

برای نقطه پایان تنهایی تو تنها اسمی بودی که صدا کردم...................................


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/05/31 و ساعت 21 توسط نادیا |


داستان عمر

خود را به که بسپارم

وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل

دلها همه از سنگ است

گویا که در این وادی

از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق

آلوده به صد رنگ است 

به پندار تو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زيانم گوياست!

قفسم طلاست!                به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

 کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/07/01 و ساعت 22 توسط نادیا |


چشمهايت را در چشمهايم خيره کردي ....

 

 

چشمهايت را در چشمهايم خيره کردي و آهسته گفتي
دوستت دارم
در آن هنگام که در دلم فرياد مي زدم من هم
دوستت دارم بيشتر از آن چه که
فکرش را مي کني
اشکهايم بي اختيار روانه گونه هايم شدند
سرم را آهسته بر روي شانه هايت گذاشتي
موهايم را نوازش کردي
لبانت را بر لبانم نزديک کردي
و بوسه گرمي از لبانم چيدي ، دستهاي سردم را در
دستهاي گرم و لطيفت فشار دادي
گفتم... مي داني مي خواهم تا خود سپيده صبح در آغوشت باشم
و براي هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت
را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهي را
آغاز کردند... همه جا تاريک بود
قطرات باران يکي يکي و خيلي آهسته صورتمان را
نوازش مي داد
پرنده خوش آوازي بر شاخه درخت نشست
تــو به آسمان نگاهي کردي و من همان طور که در
چشمهايت خيره شده بودم
لبخند زنان فرياد زدم
نــــگاه کن
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستاني چگونه در دل من
خود را گرم مي کنند
و
ماه نيمه در طراوت روحم نيمه ديگر خود را مي
جويد
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم مي خزد و در حرارت
خونم پناهي مي جويد
دوستــــت دارم


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/03/13 و ساعت 20 توسط نادیا |